تبلیغات
ارام وحشی در میهن بلاگ
داد میزدم
انگشت اشاره ام را میگذاشتم روی قفسه سینه ام و میگفتم یه گوله باید خالی کنی همینجا
یه لحظه هایی اختیارم از کف میرفت و فحش میدادم
بعضی وقتام چشم بسته میگفتم یا ابالفضل
اسم خدا پیغمبر که میومد عصبی میشدم اخرین دفعش گفتم شما گند زدین به خدا پیغمبر!
اخرش پاهایم طوری خیس عرق بود که نزدیک بود رو سرامیک لیز بخورم
مستند شکار میدیدم. 
از پرنده ای که وقتی تیر خورد و بی جان سمت زمین فرود می امد جفتش سه بار در اسمان گرفتش،بلندش کرد نمیخواست سقوط کند
از یوزپلنگ در حال انقراضی که سگ های گله تکه تکه اش میکردند
از قوچ جوان و شش ساله ای که تیر خورد و از بالای کوه افتاد و تکه تکه شد
از ماده بز کوهی که بعد از تیر خوردنش دو تا جنین از شکمش بیرون بود
از خرس قهوه ای کم یابی که گردنش بیخ تا بیخ بریده شده و اویزان بود
یاد همان یوزپلنگی افتادم که با تفنگ ساچمه ای کشته بودند!میفهمی یعنی چندتاگلوله؟میفهمی؟
بچه ها از پستناش شیر میخوردند که شکار شد 
توله های خرس را از سینه ی شیر دهش جدا میکردند 
میفهمی؟ 
چرا تنهاوش در زیست گاه خودش نه سال تنها زندگی کند و اخرش در جایی که اسمش پارک ملی حفاظت شده است بی جفت بمیرد؟یوزپلنگ ایرانی نمیتواند نفس بکشد؟
 اینجا کثافت خانه است!اینجا محل زندگی وحوش است! اینجا همان پاره تنمان ایران است! اینجا کثافت خانه ایست پر از اشغال هایی که روزی خودم چهارپایه دار را محکم از زیر پایشان میکشم 
من این کار را خواهم کرد. 


#به حرمت مرگ آسان لونا...


تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 | 09:55 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
+:چت شد رفیق؟
من:دلم گرفته سامان!
+:میدونم بچه جون!بیخیالش
من:اب نداریم بغضمو قورت بدم؟
+:تا سامانو داری اب میخوای چیکار ؟ جمع کن خودتو ! مردباش!صخره باش!ببین کلی از ساعت خوابت گذشته ببین خسته ای 
من:سامان تو ببین!تو ببین که من واقعا خستم
+:هی!میخوای جا بزنی؟
من:سکوت
+:پس تمومش کن
پاشو یه لیوان اب بخور بعدم بخواب:)
من:تا سامانو دارم اب میخوام چیکار؟
+:پاشو کره بز تشنمه!
من:دیوونه:)


تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1395 | 11:38 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
پر از حرفم دوسدارم بنویسم 
اینجا ازادترم
الان میفهمم چرا رضا همش وبشو خلوت نگه میداشت. یه گوشه دنج باید باشه
ایس پک ها رو که تموم کردیم دستامو رو میز قلاب کردم و قفل کردم رو چهره ی رو به روم که داشت برام حرف میزد 
مهربون و مشتاق نگاهش میکردم
برام راحت حرف میزد.حرفای عادی و روزمره ولی برام خیلی راحت حرف میزد 
تو راه یه لحظه دستامونو قفل هم کردیم یا مثلا وقتی از خیابون رد شدیم 
دستای گرمش:) حس خوب طوری حتی
داشت میگفت رفتم گفتم کتابای فلان
یهو گفتم:هی رفیق! اون سالی که ما اشنا شدیم دکتر فاطی همسن الان تو بود!!! حساب کتاب که کردیم دیدیم میشه نزدیک پنج سال! دقیقش میشه چهار سال و شیش ماه.
چرا بعضی رابطه ها قرار نیست هرگز تموم شه؟
برام که حرف میزد با لذت نگاهش میکردم 
خیلی وقت بود از اینجور مکالمه ها خسته بودم:
 من :قربانت سلامتی تو چه خبر و طرف مقابل:مام بی خبر
میدونی؟ شاید چهار بار گفتم ما فوق العاده ایم!!!
خاطره هامون خیلی باحالن! شاید با یاد اوری اون باری که افتادیم به تعقیب یه دختر و پسر اشنا تو پس کوچه ها و گمشون کردیم و القصه تو یه کوچه بن بست دقیقا رو به روشون در اومدیم بعد پا به فرار گذاشتیم و پشت در یه خرابه قایم شدیم و داستانای بعدش با یاداوری این کارمون شاید یه ربع قهقهه میزدم!
از جلو شمشادا که رد میشدیم گفت:بندازمت اون تو؟یاد دفعهای که از رو شمشادا پرت شده بودم تو باغچه ی ملت :-D
شلوار جینامون که کثیف شد یاد اون دفعه که پنج شیش بار از رو سنگا سر خوردم و افتادم تو اب و بعد رفتیم از شلوار کثیف و گلی من زیر بارون عکس گرفتیم و تا سر حد مرگ خندیدیم!
وقتی دیدم پاتوقمونو جمع کردن فقط با دهن باز خشک شدم که یهو گفت بببند! بعد دهنشو بست که فهمیدم چه تابلوعم:-D
میدونی؟ خوب یا بد، پنج سال خاطره رو هیچ کاریش نمیشه کرد.
میمونیم باهم؟تا تهش؟
من هستم،پای بدیام،پای بدیات!کاش همیشه همین بمونیم 
رفیق و قدرهم دون و به ساز هم رقص طوری
میمونیم؟تا تهش؟


±عکسی که الان میفرستم ضمیمه این پست کن
تو سرتا پا قرمز 
من سرتا پا ابی:)))


تاریخ : شنبه 6 شهریور 1395 | 10:39 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
اینجا باز امن تر از جاهای دیگس
اون طرفا میترسم بگم ناامید شدم
یکی خودشو بکشه 
یکی فحش بده
یکی بگه نامرده
یکی...
ناامید شدم اقا! شاید وقتشه قبول کنم
خدا رحمت کنه عر...
لعنتی نمیتونم حتی تو دلمم کامل بگم!
عرفان! اخه این چه حرکتیه !:|


تاریخ : شنبه 6 شهریور 1395 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : پنجشنبه 4 شهریور 1395 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
عایا اینکه از بین همه هنرجوهای کلاس و از بین تمام دنسرها"من"شانس دیدن علیرضا تکللو را از دست بدهم نامش جز بد شانسی چیست؟


*علیرضا تکللو:bboy takkalo /عضو گروه بلک لایت لند / سینما کوروش/TeHRan 


تاریخ : پنجشنبه 4 شهریور 1395 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
من فقط فهمیدم این تابستون 
حاله همه وب نویسای دورم افتضاح بود...

ادامه
تاریخ : پنجشنبه 4 شهریور 1395 | 11:04 ق.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
با پدرم تو ماشین بودم اومدم با گوشیم اهنگ بذارم
یه رپ اومد
داشتم فک میکردم فحش محش نداشته باشه
یهو یادم افتاد "عرفان"معرفی کرده
با خیال راحت صداشم بلند کردم با بابام گوش دادیم
عرفانه ها الکی که نی...مرد در این حد متشخص و با نزاکت جای نگرانی نمیذاره...


تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
همیشه همه جا حرف از اولین نگاه بوده
من میخوام قضیه رو براتون برعکس روایت کنم
شکل اخرین نگاه یه مادر به بچه اش
شکل اخرین نگاه یه مرد به زن طلاق دادش
شکل اخرین نگاه یه رفیق به رفیقه سفر کردش
شکل اخرین نگاه یه سرباز به پادگان اموزشی
شکل اخرین نگاه یه ادم به زندگی
شکل اخرین نگاه من،به این شهر...

#رفتن تقدیر پاهاته...

پ.ن:در حال جستجو برای خونه ی جدید...


تاریخ : دوشنبه 1 شهریور 1395 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
یه دفعم یکی از بچه های بکس خودمون پست گذاشته بود یه لایک خورده بود
منم شاکی بودم تو کامنتا نوشتم کدوم الاغی این پستو لایک کرده اخه؟
دو دقه بعد عرفان جواب داد من لایک کردم صخره:|
منو میگی؟ دیوارو میگی؟کله رو میگی؟



تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
عرفان کاشکی بودی
این روزا عجیب یه عرفان نیازه
برگرد لعنتی! با تمام خودخواهیم میخوام که باشی! برگرد لعنتی!



ادامه
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات

تصمیم میگیرم شنبه ام را تا ته در اتاق بمانم

حبس شوم در چهاردیواری ام تا شاید مثلا اصحاب کهف طوری بخوابم و سی صد سال بعد هم  بیدار نشوم

کتاب بخوابم 

دکلمه گوش بدهم

به منظره ی پنجره ی رو به روی تخت زل بزنم و تقلا کنم برای دستی که هرگز نبوده تا مرا از چاه افکارم بیرون بکشد

سرم را در بالشم فرو کنم 

و گاهی غلت بزنم و به سفیدی دیوار کنار تخت خیره شوم

چین های پیشانی ام را قدم بزنم و با مغز بیفتم در گودی چشمانم

میخواهم حبس شوم در خودم 

شاید این نوع جدید دیوانگی موثر افتاد و فاجعه ای از زندگیم خط خورد...


#روزهای_سخت_زندگی



تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
یه حال بدی دارم تو کوچه قدم
میزنم و خاطرات دونه دونه ورق
میخوره،سر شبه شاید تا صب خونه نرم
انقد وایسم اسمون شه پاسبون قلبم
جفتمون خوبیم هم تو هم من
یاد گرفتیم ما ترسو از هم
دیگه واسم هیچ فرقی نداره
اگه دوسداری برو یا نمیخوای برگرد


±امروز روزه بودم،طبق اون نذر بیست روزم! تنها چیزیکه ازارم داد این بود که وقتی موج استرس تو تنم بالا میزد نمیتونستم اب بخورم
الانم یه موج ترس شبونه تو وجودمه. جدیدا خیلی میترسم
بدجور میترسم 
بهو ته دلم خالی میشه
میدونی رفیق؟این روزا واقعا سخته و من که سعی میکنم مقاوم باشم سعی میکنم اروم بگیرم سعی میکنم طاقت بیارم
مرز بین موندن و رفتن فقط اندازه یه تار موعه! مرز بین بهشت و جهنم هم! 
بمونم مجبورم برم جایی که جز نفرت حسی بهش ندارم 
نمونم مجبورم برم جایی که نمیشناسمش
به قول رضا استراتژی باخت باخت! البته به نظرم رفتن واقعا بهشته نسب به برگستن به اون جهنم! هعی...
زندگی سخت شده ها... خیلی سخت
یهو به خودت میای میبینی سردرگمی و بین چندصدهزار راهیای زندگیت تنها حرکت تو ترسیدنه!
ترس ترس و باز هم ترس


+آهای نیمه گمشدهی  توله سگ من! الان اگه پیدا شده بودی دسته کم یه اغوشی کوفتی زهرماری داشتیم دلمونو به اون خوش کنیم! واقعا که خاک تو سرت:|

صخره فرت:|:دی




ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 09:51 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
۱: میگویمش که به زودی زود و تا پاییز نرسیده از این شهر میروم بلافاصله میگوید میخواهد همین فردا مرا ببیند با اینکه قرار ملاقات دیگری هم داشتم قبول کردم
۲:در حالی که دارم با مری صحبت میکنم شیرین میگوید نازو کارت دارد همزمان که گوشی روی بلندگوست برای نازو تایپ میکنم: جانم ؟
میگوید هفته  پیش برای امروز قرار بیرون گذاشته بودیم هر چند دل و دماغ نداشتم و هوا ناجوانمردانه گرم است همزمان که با مری صحبت میکردم تایپ کردم که خودم ساعتش را خبرت میدهم
۳:صبح میگویم برویم سینما؟ و نسی فلان ساعت را برای یک سینمای دو نفره مناسب میداند 
۴:بعد از مدت ها بین گرفتاری کلاس هایم و مادربزرگ و دربه دری این روزها؛ شاید بعد از سه هفته برنامه ریزی شبش قطعی میشود فردا فلان ساعت دور میدان
در همه وارد فوق،
در حالی که من لباسم را هم اتو زده ام یا در حالی که دوش گرفته ام در حالی که وسط حرف زدن با مری برایش تایپ کرده ام و در هزاران حالت دیگر که من هزاران غلط دیگر برای یک دیدار کوتاه کرده ام همه ی این افراد چند ساعت مانده به رفتن،کنسل میکنند اینجاست که دلم میخواهد تا ابد فرد مذکور از جلوی دیدگانم محو شود 
بی هیچ عذر و توجیهی ! من حرف سرم نمیشود! ملت علاف شما نیستند که هر زمان دلتان خواست هر برنامه ای را بهم بزنید! اندکی شعور ارتباطی چیزیست که کاش دکتر ها میتوانستند قرصش را تجویز کنند!



±هاهاهااااا! اول تمرکزمو میذارم رو سه پایه و بعد ایرچیر !!! به زودی شما عکس های خفنی از ما و این حرکات میبینید! جووووووونم سه پایه



تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
بعضی حرفا هست،جای دیگه ای جز اینجا نمیتونم بزنم
از روزی که بغضم ترکید و باورم شد عرفان نیست 
دو تا اهنگ شبانه روز تو سرمه

دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی...

خودت رو برو دیگه راحت بکن
به جز یه خداحافظ حرفی نزن...


عرفان عرفان عرفان عرفان
برگرد پسر! برگرد لعنتی!


تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 11:23 ق.ظ | نویسنده : صخره | نظرات
ما هنوز میتونیم ساعت ها باهم باشیم و بخندیم 
دوستدارم بهترینم 
دوستدارم هروعینم
دوستدارم رفیقم
بهترین خنده هام با توعه 
بهترین خنده هام ماله توعه 
بهترینام ماله بهترینمه :))))))
باهم که حرف میزنیم تازه میفهمم عیچی از رفاقتمون کم نشده هیچی از خنده هامون و از بهترین روزامون کم نشده عاشقتم مهربون ترینم :))


تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1395 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : صخره | نظرات

تعداد کل صفحات : 37 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | قالب وبلاگ | قالب وبلاگ