تبلیغات
: ارام وحشی
از وقتی شناختمش دوسش داشتم. سعید جزو اولین و بهترین دوستای وبلاگیم بود. قدمت ارتباطمون میشه از زمان مهمونیای بلاگفا! یکم قبل تر! 
یادمه فکر میکردم دختره:-D یعنی هیچوقت به ادرس وبلاگش و سعید نهفته در ادرس دقت نکرده بودم:-D 
عوضش اون خیلی راحت منو شناخت.خیلی هم درست!

کارش به گیر نگیر نداشت. فک کنم تو سوله نت نداشت. میومد یه سلامی میکرد و میرفت. و فقط خدا میدونه چه قدر دوست داشتم وقتی کامنتای میهن بلاگو باز میکنم اسم اون باشه. 
عاشق سبک زندگیش بودم. عاشق روستای کوچولوشون. عاشق اینکه با رفقاش همش کوه بودن،شکار میکردن.بعضی شبا تو جنگل_یا باغ_ کنار اتیش میخوابید. صبحشم سرما میخورد!
عاشق سوله ی پرورش قارچش. عاشق خانواده ی دوستداشتنیش! عاشق داداش کوچیکش که میخواست به زور سعیدو عاشق کنه!
عاشق اینکه منو عاشق ترک زبان ها کرد و میشست بهم ترکی یاد میداد!
عاشق اون سال محرم که به دیوار اتاق تکیه داده بودم و براش تایپ میکردم. در همون حین در جواب بیاااااااا دیر شد! بیاااا الان از دسته جا میمونیم میگفتم اومدمممممم
کیف میکردم وقتی میدیدم جونش رو هم برای پدربزرگ و مادربزرگش میده. وقتی برا همه ریش سفیدای فامیل که مریض احوال بودن وقت میذاشت!
همیشه فکر میکردم یه روز یه کوله پشتی بزرررررگ برمیدارم. راه میفتم میرم اردبیل!
از همه میپرسم :اقا ببخشید؟ روستای آوالان کجاست؟ 
بعد که رسیدم میگم من رفیق سعیدم. همون سعید دیوونه ی دوستداشتنی. 

سعید!مطمعن باش یه روز میام. برای دیدن چشمای معصومت هم که شده میام! برای اینکه از نزدیک بهم بگی:صخی!برداشت امسالمون فلان قدر شد!خداروشکر. 

کاش الان بودی. کاش هر روز برام از زندگی قشنگت تعریف میکردی. خودت گفته بودی هر روز یه خاطره! 
کاش یادم مینداختی همیشه دوستداشتم جای تو باشم.
من همیشه ی همیشه ی همیشه حسرت یه مدل زندگیو خوردم! فقط زندگی تورو!
ازاد و رها و بدون دغدغه. تو یه سوله ی پرورش قارچ با کلی رفیق با مرام...
تو یه روستای دنج وسط کوه…!
سعید!قول بده که وقتی با یه کوله پشتی بزرگ واسادم جلوت هنوز همون پسر ساده ی دوستداشتنی باشی...

Tag's:
نظرات() × 09:50 ب.ظ × جمعه 1 اردیبهشت 1396 × صخره
مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ